رضا قليخان هدايت

43

مجمع الفصحاء ( فارسي )

و له دلا چندى رهايى جو پس آنگه شو گرفتارش * كه چندى عزّتى دارند پيشش نوگرفتاران و له چو خواهد مدعى احوال آن سيمين بدن پرسد * ز غيرت تا كند خون در دلم آيد ز من پرسد غرور حسن اگرچه ماه كنعانست نگذارد * كه يك‌ره شرح حال ساكن بيت الحزن پرسد و له شدت لاغريم بين كه نيفگند به دام * جنبش آن‌قدر كه صياد خبردار شود و له هنگام عجز بوسم زان پاى پاسبانش * كز شرم چون كشد پاىبوسم من آستانش و له هرگز مكن به وعده وفا گرچه با منست * ترسم خدا نكرده بدين شيوه خو كنى و له اى باد صبا بگو فلان را * كاى نظم خوشت چو لؤلوئى تر اى از فصحاى عصر افصح * وى از شعراى شهر اشعر گفتى تو قصيده‌اى به مدحم * مانند عروس پر ز زيور آن باكره در نكاح من بود * عقدش بستى به جاى ديگر در مذهب هيچ‌كس روا نيست * يك زن به حبالهء دو شوهر * * *